Friday, August 17, 2007

زن داداشم

من بچه شهرک غرب هستم و یه زن داداش دارم به اسم آزیتا که خدا برای داداشم نگهش داره، بس که خوشگل و جذابه. آزیتا 32 سالشه و یه بچه 11 ساله داره. از زیبایی این فرشته هرچی بگم کم گفتم. مثل ماه می مونه. هیکل میزونی داره و خوش اندامه. قدش هم مناسبه و چهره جذاب و تو دل برویی داره. چشمهاش را خدا سفارشی درست کرده. فرم بینی و لبهاش را که دیگه نگو، باید ببینید که بفهمید من درباره چه اعجوبه ای دارم صحبت میکنم. وقتی میخواد با شیطنت بهم لبخند بزنه حسابی سکسی میشه. همه جوره ردیفه. البته وقتی جلوی داداشم باشه جرات نمیکنه زیاد دلبری کنه و عشوه بیاد. چند سال بود که بدجوری تو کف این لعبتک پری روی بودم و همیشه دلم میخواست توی یه فرصت مناسب خودم رو بهش نزدیک کنم. داستانی را که میخوام براتون نقل کنم بر میگرده به یک سال پیش، وقتیکه اون حادثه خوش یمن باعث تحقق آرزوی چندساله من شد...عصر یکی از روزهای گرم تابستون بود که تلفن خونه زنگ زد و آزیتا جونم بعد از سلام علیک ازم خواست که برم خونشون و یه نگاهی به کامپیوترشون بندازم. میگفت از دیروز که خراب شده، آقا میلاد(پسرش) بدون سرگرمی مونده و رفته خونه خالش و هرچی بهش زنگ میزنم بیا خونه من تنهام، میگه تا کامپیوتر را درست نکنی من نمیام. (توضیح اینکه داداشم که شوهر آزیتا باشه هر سه ماه یکبار از طرف شرکتشون میره ماموریت و آزیتا یک هفته ای با پسرش تنها میمونه.) جونم براتون بگه که منم از خدا خواسته قبول کردم و قرار شد عصر همون روز برم خونشون.وقتی زنگ درشون را زدم آزیتا مانتو پوشیده بود و انگار میخواست بره بیرون. کلید خونه را به من داد و گفت تا تو یه نگاهی به سیستم بندازی من با ماشین میرم یه کم خرید کنم و برگردم. آزیتا رفت و من در حالیکه داشتم طول حیاط را طی میکردم چشمم به شرت و کرستی افتاد که روی بند پهن بود! یه دستی بهشون کشیدم و از اینکه توی اینا چه چیزای با ارزشی مخفی میشه یه آه سوزناک کشیدم و با ناراحتی رفتم بالا سر کامپیوتر، آخه نمیدونستم یکی دوساعت دیگه قراره چه اتفاق عجیبی بیفته. چند دقیقه ای مشغول بودم که یهو دیدم یکی داره پشت سر هم زنگ خونه را میزنه. دویدم سمت آیفون و گوشی را برداشتم. آزیتا بود. در را بازکردم. اومد تو. خیلی مضطرب و نگران بود و تا منو دید زد زیر گریه. از فرصت استفاده کردم و بازوش را گرفتم و آوردمش داخل. نشوندمش روی کاناپه و با یه دستمال اشکاش رو پاک کردم و پرسیدم:- چی شده؟- چند خیابون اون طرفتر وقتیکه میخواستم بپیچم توی کوچه یه پراید احمق اومد زد به ماشینم و درب و داغون شد. الانم اومدم گواهینامه و بیمه نامه رو ببرم، مردم زنگ زدن و پلیس اومده.- صبر کن منم باهات بیام.- پس پویاجون، یه لطفی بکن و موتورسیکلت گوشه حیاط رو روشن کن که با اون بریم زودتر بشه.- باشه، گواهینامه و بیمه نامه را بردار که بریم.موتور را روشن کردم و زن داداشم رو پشت سر خودم سوار کردم و حرکت کردیم. بین راه از بس تند میرفتم دستش رو حلقه کرد و انداخت دور شکمم که از پشت نیفته. خودش رو به من چسبونده بود و من که گرمای تن یه زن رو برای اولین بار تجربه میکردم از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم و کیرم راست کرده بود و دلم نمی خواست به این زودیها برسیم! خلاصه اینکه ماجرای تصادف را هرجوری بود ماست مالی کردم (به بابای دوستم که پلیس بود زنگ زدم و سفارش ما رو به همکارش کرد) و بعد از یک ساعت علافی به خونه برگشتیم. آزیتا که حسابی درمونده شده بود بخاطر کمکم از من تشکر کرد و رفت اون اتاق تا لباس عوض کنه. وقتی در را باز کرد و اومد توی هال، دیدم یه لباس سفید چسبون پوشیده که برجستگیهای سینه اش رو به خوبی میشد مجسم کرد. یه دامن کوتاه هم پوشیده بود که تا زانوش بود و پاهای سفید و بی مو و بلوریش را به رخ من میکشید. اما مثل همیشه و برحسب عادت یه روسری نیم بند هم روی موهاش انداخته بود. (روش نمیشد جلوی من روسریش را بندازه، مگر بعضی وقتها که روسریش بی اختیار می افتاد و من میتونستم موهای بلند و مشکیش را که از پشت سر بسته بود برای چند ثانیه دید بزنم.) البته اینبار نوع لباس پوشیدنش یه کم عوض شده بود و انگار لباسهاش خودمونی تر شده بود. آزیتا برای اولین بار بود که تصادف کرده بود و حسابی ملتهب بود. هنوز هم به خاطر گریه چشماش سرخ بود. اومد کنارم روی کاناپه نشست و خودش رو به من نزدیک کرد و یهو زد زیر گریه! منم فرصت را برای نازکشیدن از زن مورد علاقه ام غنیمت شمردم و همه اون کارایی را که توی خواب هم فکرش رو نمی کردم انجام دادم و به همه اونجاهایی که آرزوی لمس کردنشون را داشتم دست زدم! خودم رو بهش نزدیکتر کردم و دستش رو از صورتش برداشتم و در حالیکه با شیطنت دستش رو توی دستم گرفته بودم با دست دیگه اشکهاش رو از روی گونه هاش پاک کردم. اونقدر با ملایمت و به کندی، گونه ها و پلکهاش رو نوازش کردم که به حرف اومد و هق هق کنان از حادثه ای که براش پیش اومده بود و از این که لحظه تصادف می خواسته سکته کنه برام گفت. میترسید که داداشم بیاد و به خاطر تصادف دعواش کنه. هنوز دستهاش توی دستام بود و به آرومی نوازششون میکردم. در حالیکه پاهام را به پاهاش چسبونده بودم و کیرم داشت از شق درد میترکید شروع کردم به دلداری دادن که: چیزی نشده، اتفاقه دیگه برای همه پیش میاد، نباید این همه خودت رو سرزنش کنه، فدای سرت، برو خدا رو شکر کن که خودت سالمی، و از این جور حرفا. جوری آبغوره میگرفت که انگار یکی را زیر گرفته و الان قاتل به حساب میاد. خیلی قضیه را بزرگش کرده بود. بعد از اینکه کلی نازش رو خریدم و آرومش کردم گفتم: فردا میبرمش تعمیرگاه و تا داداش نیومده صافکاریش میکنیم. گفت: یعنی چیزی بهش نگیم؟ گفتم: شتر دیدی ندیدی! یه جوری برات صافکاریش میکنم که از روز اولش هم بهتر بشه! این را که گفتم دیدم گل از گلش شکفت و یه لبخند ملوسانه تحویلم داد و در حالیکه روسریش روی شونه هاش افتاده بود در کمال تعجب خودش را انداخت توی بغل من و پشت سر هم ازم تشکر کرد. منم کم نیاوردم و دیدم یارو خودش شروع کرده پس راضی هست. منم بغلش کردم و موهای نازش رو نوازش کردم. خیلی احساس خوبی بود. آزیتا با پررویی اومده بود در آغوشم و من یه دستم دور کمرش و اون یکی دستم روی موهای قشنگش و اون داشت مدام قربون صدقه ام می رفت. گرمای تنش و برجستگی پستوناش را روی سینه ام احساس میکردم. دیگه داشتم شاخ در میاوردم، چونکه آزیتایی که تا قبل از اون ماجرا دستم هم بهش نخورده بود، سرش رو از روی شونه هام برداشت و لپم رو ماچ کرد. دیگه مطمئن شدم که الان آزیتا در اختیارمه و میتونم کارای دیگه ای هم باهاش بکنم. منم با یه بوسه روی لپهاش جواب دادم و بوسه بارون شروع شد. تا اینکه به خودم جسارت دادم و لبم رو گذاشتم روی لباش و یه بوسه کوچولو گرفتم. وااااااای چه لبایی. داغ داغ بودن. بدنم آتیش گرفته بود. عرق کرده بودم. حدسم درست بود چونکه اون هم بدش نیومد و لب و لوچه بازی شروع شد. یه پاش رو جابجا کردم و لای پام گذاشتم. حالا دیگه پاهامون توی پاهای همدیگه گره خورده بود. روی بدنش خم شدم و سرش را توی هوا نگه داشتم و سه چهاردقیقه لبها و زبون آزیتا توی دهنم چرخید. برای اینکه به مقصودم نزدیکتر بشم دستم هم بیکار نبود و سینه هاش را از روی لباس لمس کردم و وقتی دیدم حرکتی مبنی بر مقاومت کردن ازش سر نزد دستام را بیشتر بکار انداختم و شروع کردم به ماساژ دادن. در همین حال هم حرفای عاشقانه ای که توی دلم مونده بود را بهش گفتم و اونم متقابلا نسبت به من ابراز علاقه کرد و گفت که خیلی وقته منو دوست داره و دلش میخواسته منو ببوسه. در همین حال دستم رو از زیر پیرهنش بردم داخل تا سینه هاش رو بگیرم که خودش پیرهنش رو داد بالا و بیرون آورد. چون حشری شده بود دیگه از من و از اینکه داره لخت میشه خجالت نمیکشید سوتینش رو هم باز کردم و حالا یه آزیتای نیمه لخت با پستونهای برجسته روی کاناپه کنارم بود. عجب پستونایی داشت! تا اون روز پستون را از نزدیک ندیده بودم. درشت و سفید بود و سفت. خیلی خیلی درشت بود. فکر کنم یک سوم وزن آزیتا را همین پستوناش تشکیل میده. با دو دستم گرفتمشون و یه کم مالوندمشون تا حال بیان! بعد موهای آزیتا رو براش باز کردم و دیوانه وار سرم را توی موهاش چرخوندم و اونها رو بو کردم و گردنش را لیس زدم. بعد خوابوندمش روی کاناپه و یکی از پستونا رو گذاشتم دم دهنم و حالا بخور کی نخور! از بس خوشمزه و باحال بودن که از خوردشون سیر نمیشدم. من اگه جای داداشم بودم روزی سه بار از شرکت مرخصی می گرفتم و میومدم خونه که به جای میان وعده پستونای آزیتا را بخورم! آزیتا روی کاناپه ولو شده بود و موهاش به طرز زیبایی اطراف سرش پراکنده شده بود. سینه هاش رو که می خوردم دستش رو توی موهام میکرد و اووووم اووووم میکرد و با چشمهای بسته انگشتش را میمکید. هنوز نقاط دیگه ای برای کشف کردن وجود داشت. پاهاش رو دادم بالا و گفتم اجازه هست؟ با ناز گفت خواهش میکنم، بفرمایید. منم دامنش را بیرون آوردم و شرتش را پایین کشیدم. دیگه چیز کشف نشده ای باقی نمونده بود. یه کس خوشگل و تر و تمیز به من چشمک میزد. هیچ وقت باورم نمیشد که یه تصادف اتومبیل بتونه آزیتا را راضی کنه که اینجوری لخت خودش رو در اختیار من قرار بده. (من چون نه از لیسیدن کس خوشم میاد و نه از اینکه کیرم رو بدم دست کسی، بهمین خاطر از این دوتا کار صرفنظر کردم و یه راست رفتم سر اصل مطلب!) خودمو با کمک آزیتا سریع لخت کردم و افتادم روش. اول با دست یه کم با سر چوچولش ور رفتم تا صدای آه و ناله آزیتا در بیاد، و بعد کیر شق کرده ام را لب کسش گذاشتم، اما فرو نکردم. اول یه لب آبدار از لباش گرفتم و کمی هم گوشها و گردنش را خوردم. در همون حال ازش رخصت خواستم و فرمان حمله که صادر شد بدون معطلی تا ته گذاشتم توش! وااااییییییی. اووووووووف. تا کردم توش داد زد: عجب کیری! چه حالی داد. لحظه اولین ورود کیر به کس چه لحظه تاریخی و به یاد ماندنی ای است! کیرم وارد یه محیط تنگ و مرطوب و داغ و لزج شد و به من لذتی داد که توصیفش ممکن نیست، دعا میکنم نصیبتون بشه شما هم یکی را سواری بدید. چند لحظه کیرم را همون تو نگه داشتم تا چشمای کوچولو به تاریکی عادت کنه! دوباره صورتم را به صورتش نزدیک کردم تا هم ازش لب بگیرم و هم گرمی نفس نفس زدنهاش توی صورتم بخوره و بهم انرژی بده. حالا دیگه وقتش بود. شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم و آزیتا که داشت به اوج شهوت میرسید با ناله خفیفی مدام لباش را گاز میگرفت و میگفت: ((اگه میدونستم اینقدر باحال جر میدی زودتر از اینا خدمت میرسیدم پویای خوشگلم، هاااااااان، جوووووووونم،بیشتر، بیشتر، تا ته، وااااااای، جرم بده، آاااایییییییی، سوختم،...)) همین جور تلمبه میزدم و از اه و ناله های آزیتا و از قربون صدقه رفتنهاش و جیغ زدنهاش شهوتی تر میشدم تا اینکه از صدای جیغ آزیتا و شل شدن بدنش فهمیدم به ارگاسم رسیده. کیرم را در آوردم و برش گردوندم. انگشتم را کردم توی کونش و با دو تا تف خیسش کردم. کیرم را یواش گذاشتم درش. موهای آزیتا را گرفتم توی دستم و با یه فشار کیرم را فرستادم تو. آزیتا جیغ زد و گفت: جااااااااااااااان، پاره شدم. خیلی تنگ بود اما چند تا تلمبه که زدم بهتر شد. آزیتا داشت جیغهای متناوب میزد و این نشون میداد که هم دردش میاد و هم داره حال میکنه. ترجیح دادم به همون سوراخ کس برگردم که حالش بیشتره. درآوردم و خودم نشستم روی کاناپه و آزیتا که درسش را خوب بلد بود اومد نشست روی کیرم و دوباره کردم توش. وای چه حالی میداد وقتی آزیتا بالا و پایین می رفت. کیرم جوون شده بود. انگار یه نیم متری قد کشیده بود. کمر آزیتا توی دستم بود و بدنش را هدایت می کردم و هر از گاهی سینه های ناز و بلوریش رو هم ماساژ میدادم. بالا و پایین پریدنهای قشنگ پستوناش، با حرکتهای موزون موهای بلندش که توی هوا موج میزد داشت دیوونم میکرد. بغلش کردم و بردمش روی زمین خوابوندمش. خودم هم پشت سرش دراز کشیدم و از پشت گذاشتم توی کسش و شروع کردم به تلمبه زنی. رگهای گردنم از شدت فشار داشت میزد بیرون. خودم را کاملا بهش چسبونده بودم و دستهام دور شکمش حلقه زده بود. پستونهای درشتش به طور کامل توی دستم جا نمیشد. از بس با پستونهاش بازی کردم انگشتام کرخت شده بود. سرم لای موهاش بود و رشته های بلند موهاش صورتم را قلقلک میداد. از بوی خوش موهای نازش مست مست شده بودم. دستش دم کسش بود و داشت با چوچولش بازی میکرد، با یه دست دیگش هم بازوی منو گرفته بود. هر از گاهی سرش را برمیگردوند و با چهره نازش یه لبخند شهوت انگیز تحویلم میداد و لب سرخ و گرمش را روی لبهام میگذاشت و نفسهای گرم و زنانه اش را توی صورت و لبام خالی میکرد. دیگه داشت آبم میومد. بر سرعت حرکت کیرم اضافه کردم و هر دفعه که کیرم را داخل میفرستادم تا تهش میچپوندم و یه فشار اضافه ای هم وارد میکردم که کیر و خایه هام کاملا برن لای پاش و بچسبند به کسش و از این تماس لذت بیشتری ببرم. آزیتا با شهوت تمام و با صدای نازک و زنونش ناله میکرد: ((پویاجون دوستت دارم، گاییدی منو، تندتر، هووووووم، آخخخخخ.)) آخر سر در حالیکه سرخ سرخ شده بودم و داشتم کیرم را توی کسش جلو عقب میکردم و با دو دستم جفت پستوناش را می مالوندم و از لبای آزیتای خوشگلم (که حالا به کون و کسش گذاشته بودم) لب میگرفتم، با اجازه خودش همه آب کمرم رو خالی کردم توی کسش و توی بغلش از حال رفتم. یه نیم ساعتی همون جوری لخت همدیگه رو بغل کرده بودیم و نای بلند شدن نداشتیم. کیرم هم یواش یواش کوچیک شد و خودش از توی لانه اومد بیرون. آزیتا کلی حال کرده بود و میگفت هیچ موقع داداشت نتونسته اینقدر خوب اون را بکنه. مدام همدیگه رو نوازش میکردیم و لب میگرفتیم. آزیتا از حادصه ای که پیش اومده بود خیلی خوشحال بود و هرچی حرفای عاشقانه بلد بود بهم گفت و انگار یادش رفته بود که یه شوهری هم داره که اگه ناغافل سر برسه همونجا بدون معطلی هر دو تامون را سر میبره. بالاخره بلند شدیم و با هم رفتیم حمام و یه دوش زناشویی گرفتیم و اونجا هم کلی با هم عشقبازی و سکس کردیم. هنوزهم باورم نمیشه که اون روز با آزیتا حموم رفتم و همه جاش رو لیف کشیدم و به اون موهای جذاب و دلربا شامپو زدم. از زیر دوش که اومدیم بیرون اون منو خشک کرد و کیرم را بوسید. منم اون را خشک کردم و همه جاش را بوسیدم و تقریبا تمام نقاط پوستش را لمس کردم و دست کشیدم و بوسیدم. از گردن و صورت و دست و پا گرفته تا سینه و کمر و کس و کون. موهاش را هم با ظرافت و یکی یکی خشک کردم و عطر زدم. جالب بود که وقتی اومدیم بیرون داشت دنبال روسریش میگشت و میگفت نمیدونه کی از سرش افتاده!اون شب آزیتا به داداشم زنگ زد و وقتی از نیومدنش مطمئن شد منو خونه شون نگه داشت. به میلاد هم زنگ زد که کامپیوترت درست نشده همونجا بمون. منم از تلفن عمومی زنگ زدم خونه که امشب میرم خونه یکی از بچه ها نمیتونم بیام. شام که خوردیم خیلی زود موقع خوابیدن فرا رسید و تا صبح سه دفعه توی تخت داداش آب پاشی کردم و آزیتا را فتح کردم. عجب چیزیه این آزیتا! هر دفعه که دوباره شروع میکردم از بار قبل حشری تر بودم و با اشتیاق بیشتری میکردمش. تمام پوزیشنهای مختلف را روی آزیتا امتحان کردم درازکش و نشسته و روی صندلی و گوشه تخت و چهاردست و پا و ایستاده در گوشه اتاق و ... به فاکش دادم. بیچاره کیرم اون شب پرکارترین شب زندگیش را پشت سر گذاشت و حدود یک لیوان آب سفید تف کرد! آزیتا هم هرچی قرص ضدبارداری داشت با هم خورد! البته فردای اون روز دردسر زیادی کشیدم و به خاطر کس آزیتا مجبور شدم دو روز در مسیر تعمیرگاه رفت و آمد کنم. البته مسلما ارزشش رو داشت، چرا که هرگاه فرصتی دست بده و داداش بره ماموریت، به یاد پارسال یه حالی به آزیتا میدم. اونم میلاد را میفرسته دنبال نخودسیاه و منم به خونواده میگم میخوام برم خونه دوستم همین ماه پیش بود که داداشم رفته بود شهرستان. آزیتا یه سر اومده بود خونمون تا از من بخواد که شب برم پیش اون و میلاد، من جلوی مامان الکی ناز کردم که شاید نتونم بیام، اونم مثل آدمای بی چشم و رو جلوی مامان منو ماچ کرد تا مثلا راضیم کنه! داشتم جلوی مامان از خجالت آب میشدم. همین جوری پیش بره تا چند وقت دیگه جلوی همه لخت میشه و میگه بیا منو بکن! خلاصه اینکه اوایل شهریور دوباره باید برم تعمیر کامپیوتر آزیتا و صافکاری جلو و عقبش را انجام بدم.

2 Comments:

At February 18, 2008 at 11:36 AM , Blogger Mehdi said...

Baba to dige kheili bi gheirat o bi cheshm o ro tashrif dari. Omidvaram yeki mesle dadashet ya har kase dige zan kdodet ya hamon abjie holota befuke. Hey bokonatesh o jel o aghabesh kone.

 
At March 23, 2010 at 5:35 PM , Blogger harry said...

بي سواد! حادصه رو انجوري مينويسن: حادثه!!!!
داستانت درسته كه تخيليه ولي در كل خوب بود. قسمت سكسشو خوب نوشتي.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

Links to this post:

Create a Link

<< Home